

نبرد بر سر پستانک خرداد نود

حضور در هالیوود! تیر ماه نود
امسال یه فرق اساسی با سالهای دیگه داشت و اون به دنیا اومدن دوقلوها بود که به شدت زندگی سیما و علی رضا و مامان و بابا و خلاصه خیلی های دیگرو تحت تاثیر خودش قرار داده بود.
نوروز امسال توی شمال علی رضا و سیما خونه نشین بچه ها بودن و نتونستن زیاد بگردند بقیه فامیل هم انگار دسته جمعی زائیده بودند اصلا حال و هوای عید توی خمام سیتی مثل هر سال نبود ولی در هر صورت نوروز اول با دوقلو ها به خوبی و خوشی وسلامتی گذشت ... اما یه چیزی مینویسم که امیدوارم ٢٠ -٣٠ ساله دیگه اگر آرشیو این وبلاگ را خوندن یادشون بیاره که یه روزی دست و پاگیر بزرگترها بودند و اگه امروز بزرگترهاشون پیر و دست وپا گیر شدن باید اونها هم از خودگذشتگی بکنن! البته روی صحبتم با همه کوچیکترها مثل آقا سامی هم هست.
این هم آخرین عکس دوقلوها (بهار ١٣٩٠)

این همه روز توی تاریخ وجود داره انوقت این علی رضا خان (بابای دوقلو ها) توی ٢٢ بهمن ١٣۵٧ به دنیا اومده!
اون موقع ها که کوپولو بودی تو ایام دهه فجر به تو مداد رنگی میدادن . الان که بزرگ شدی اگه بری به سازمان تبلیغات اسلامی بگی بهت یخچال فریزر میدن.
به هر حال علیرضا خان تولدت مبارک
کلی تاخیر داشتم شرمنده!!!!!
ماهگرد دوقلو ها هم گذشت و هر روز بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشوند.شبها بیخواب و روزها خوابند.
گهی گریه کنان و شیون کنان گله از دنیای فانی و گهی با خنده خود دنیا را هدیه میدهند.
کسی چه میداند در دلشان چه میگذرد و شکوه از چه میکنند و به چه میخندند و به کجا زل میزنند و حتی در خواب چه در ذهنشان نقش میبندد.شاید دپرس از ورود به این دنیای کوچک و شاید هم محکوم به زندگی در این دنیای بزرگ.
ولی یه چیز خیلی جالبه و اون هم اینه که این دو قلوها فقط شکمشون رو میشناسن و بس,شکم که سیر باشه و جا هم تمیز باشه دنیا واسشون بهشته...... (;
سیامک هم در این عکس مشغول سر و کله زدن با پانته آ درساعت ۶:٣٠ صبح میباشد.
آدائی: نمی دونم چه حکمتیه از زمانی که این دوتا به دنیا اومدن من هم وبگرد شدم و هم وبلاگ نویس، اونم بعد از ٩ سال که دیگه وبلاگ نمی نویسم. اما به هر حال چون دلم می خواهد این وبلاگ همیشه به روز باشه این پست رو می نویسم .

هادی و هدی رو خیلی دوست داشتم ، بعضی از موضوعات قصه هاشون هم یادمه مخصوصا اون متن تیتراژ اولشو که میگفت عروسکهای خوبیم ....و آخرش آقا بابا میومد و می گفت : راستی خومم آقبابام!
این روزها همش یه جور تداعی این داستان تو ذهنمه . من اصولاً از لقب گذاشتن برای نوزاد از بدو تولد خوشم نمیاد ولی نمی دونم چرا دوست دارم به پانته آ و بردیا بگم هادی وهدی...
هر چند که اسمهای خودشون از زیبا ترین و شیرین ترین نامهای ایرانیه و نشان دهنده هویت ملی و ایرانی اونهاست ولی شاید دلیل این علاقه من حس کودکیم به هادی و هدی است که دائم به من می گه بردیا قرار خرابکاری کنه درست مثل هادی و پانته آ قراره سرزنشش کنه درست مثل هدی ، علیرضا قراره خسته از سر کار برگرده و از سوپر آقبابا کلی خرید بکنه درست مثل بابای هادی و هدی، سیما قراره دائما مشغول گردگیری و کار خونه باشه درست مثل مامانه هادی و هدی و مامان زهره توی خونه اونها همیشه باشه و سر دوقلو ها رو گرم کنه درست مثل مامان بزرگ گرد و قمبله هادی و هدی و راستی بابا ولی هم که کاملا شبیه آقا باباس!
این وسط تکلیف آدائی هادی و هدی و عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ و بابا بزرگ و ... برای من روشن نیست فقط به این دلیل که توی هادی و هدی چیزی از اونها ندیدم!

امروز صبح ساعت ١٠ زنگ زدم به موبایل بابای دوقلوها وقتی گوشی رو برداشت فکر کردم مریضه یا از خواب بیدارش کردم ولی انگار اشتباه می کردم یه خورده که حرف زد دیدم بد جوری داغونه و میگه: بابا اینها یه ذره عقل تو سرشون نیست!
پانته آ دیشب نخوابیده و فقط صبح چند ساعت خوابیده ، از ساعت ٨ صبح هم چشماش بازه و تو بغل من داره میخنده!
بردیا هم بغل مامانه و اونم مثل خواهرش شب زنده داری میکنه!
سیما هم انگار از دور مسابقات حذف شده و نفهمیدم چی کار میکنه ولی ظاهرا اوضاع بهتری از مامان و علیرضا نداره!
خلاصه ترجیح دادم زود تلفن رو قطع کنم وگرنه مجبور می شدم جهت امداد رسانی به نامبردگان ، کار و زندگی و شرکت و ... را ول کنم و فورا به محل اعزام بشم.
اما از آنجا که دائی با وجدانی هستم تصمیم گرفتم مشاهدات و اطلاعات گرد آوری شده را جهت تنویر افکار عمومی در این درگاه اینترنتی ثبت نمایم تا آیندگان درس عبرتی بگیرند و به حرفهای مموتی که میگه فرزند بیشتر آینده بهتر توجه نکنن!
هر چند پدر و مادر زود فراموش میکنند این روزهای سخت را و آنچه در خاطرانش می ماند چیزی جز شیرینی و حلاوت فرزند نیست.(این سطور آخر حاصل تراوشات ذهنی آدائی است و از هیچ جای دیگر کپی نشده، تکثیر از آن به هر نحو پیگرد قانونی ندارد).
مطالب قدیمی تر »
